آلبر كامو
یک طرف زیبایی است و, طرف دیگر, درهم شکستگان و پایمال شدگان, هر قدر هم این کار دشوار باشد من میخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.
آلبر کامو
لینکستان
 

Powered by Persianblog

خیلی ها گفتن در مورد بچه ها ننویسم

بعضی ها هم دوست ندارن در مورد ام اس بنویسم

خیلی وقته اینجا ساکته

یعنی میخواستم ساکت بمونه ... چون زیاد دوست ندارم کسی بدونه من چی فکر میکنم و چی مینویسم و چی کار میکنم... یعنی یه جورایی اینجا لو رفته بود

حالا .....

Inception فیلمی که بعد از مدتها مجبور کرد فکر کنم

سر چند تا چیز گیر کردم

دنیای واقعی ... دنیای رویاهام ... خیانت ... گناه ... عذاب وجدان و آخر سر هم عشق

وقتی داشتم فیلم و نگاه میکردم ... توی دنیاهای خودم هم گیر کرده بودم

برای اولین بار تو زندگی به سرم زد که خودکشی کنم ... نه به خاطر دردی که شاید توی این دنیا میکشم .. به خاطر اینکه به واقعیت برسم ... ولی بازم این سوال پیش میاد که چند بار باید خود کشی کنم تا به واقعیت برسم ...

دنیا توی دنیا ...

حقیقت توی حقیقت ...

یه لحظه به این فکر کردم که شاید اونایی که خودکشی میکنن ... میرسن به حقیقت و کارشون تحصین برانگیزه

ولی به قول کارگردان که آخر فیلم من و کشت ... واقعا کی میرسیم به حقیقت ... چند بار باید بمیریم

اگه میدونستم اینجا هم یه رویاست و اگه بمیرم میرم به دنیایی که قبلا هم داشتم تو اون زندگی میردم ... شاید یه لحظه هم صبر نمیکردم

ولی نه ... همه آدما حتما یه دلیلی برای زندگی دارن

که به نظرم مهمترین بخش فیلم همینه ... عشق

عشقی که به خاطرش باید خودکشی کنی تا برسی یا شایدم باید عشقت و بکشی تا بهش برسی ....

عجیب بود ....

سوال بود ...

میتونم هزار سال برای این فیلم بنویسم ... واسه هر دیالوگش صد پاراگراف ... ولی هیچوقت نمیشه اونی رو بنویسی که فکر میکنی مینویسی

واقعا آقای کارگردان ... نه خسته

راستی مرسی از اونایی که هنوزم به وبلاگم سر میزنن و ازم خبر میگیرن



شینا ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱   پيام هاي ديگران ()

ما که دروغ میگوییم عین سگ

ما سگ صفتان که پارس میکنیم عین سگ

ما که عاشق میشویم عین سگ

ما که دم تکان می دهیم

ما که سیر می شویم

ما که میمیریم

ما که میکشیم

ما که پوست میدریم

ولی وفا نمیکنیم عین سگ

ما چه میدانیم از دل سگ



شینا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢   پيام هاي ديگران ()

میلاد عزیز ١ سال بود مریض بود

حالش بد بود

پدرش ... مادرش و طلاق داده بود  .... اونم به چه وضعی

به خاطر میلاد طلاقش داده بود .... میلادم ازش گرفته بود

یه زن دیگه گرفته بود .. بچه اونم همینجوری شده بود

باباش پول داشت اندازه دنیا ... نمیتونم بیشتر از این در مورد پدرش بنویسم ... چون خیلی اذیتم میکنه

میلاد و بردمش بیمارستان ... بستریش کردن

به باباش زنگ زدم گفتم بچت بیمارستانه ...

موبایلش و خاموش کرد .............. خاموش کرد و تا فردا جواب نداد

مادر قبلیش اومد و کلی گریه کرد و در مورد زندگیشون برام تعریف کرد ..... نتونستم گریه کنم ..... نتونستم دلداریش بدم .... همینی که تونستم اونجا وایستم برام خیلی بود

طفلی با ترس اومده بود ... میگفت باباش این اجازه رو ازم گرفته که حتی میلاد و ببینم

بعد از یه مدتی بردیم مرکز و ولی بازم بعد از مدتی مجبور شدیم بیاریم بیمارستان

نامادریش اومد ... با چه اوضاعی و با چه لحن طلبکارانه ای ....

زبونم و گاز گرفتم ... از صدا بلند کردن میترسم

صبح که اومدم بیمارستان ... دیدم نیست .... از پرستارا پرسیدم کجاست ؟؟؟؟؟

گفتن شب رفت ... ۵ تومن داد به تخت بغلی و گفت به اینم نگا کن

خیلی دلم پر بود از حرفاش و رفتار بابای میلاد

اونقدر منتظر شدم تا بیاد ..... که بالاخره ظهر اومد ... گفتم نبودین بالا سرش ؟؟؟؟

با کلی فیس و افاده گفت نه کار داشتم باید میرفتم ..... نفسم و دادم تو

گفتم چرا به باباشم زنگ میزنم گوشیش خاموش میکنه ؟؟؟سری پیشم هیشکی نیومد سراغش .... الان چند وقته که نمیاین میلاد و ببینین و مادر خودشم که نمیزارین بیاد ببینتش.

بعد کلی بد و بیراه گفت راجع به مادر خود میلاد

گفتم خوب باباش چرا نمیاد پس؟              

گفت باباش تهرانه ...... کار داره .... سرش شلوغه .... نمیتونه گوشیش و جواب بده

دیگه تحمل نیاوردم و کنترلم از دستم رفت ..... نفسم و دادم بیرون و با تمام توانم داد زدم که .........

غلط کرده کار داره ... غلط کرده داره کار میکنه

بچشهههههههههههههههههههههههههه .....

چرا اینقدر نفهمین شما ها

واسه کی داره کار میکنه ؟؟؟؟؟

چرا داره کار میکنه ؟؟؟؟

پولاش و میخواد چی کار کنه ؟؟؟؟

................... یکی از پرستارا اومد و بیرونم کرد .....

رفتم نشستم حیاط و ................ نمیدونستم چی کار کنم .... فقط داشتم به یه بابا و بچش فکر میکردم

این جدیدا میلاد حالش بد شد و دیگه معدش هیچی قبول نمیکرد ... حتی سرم هم قبول نمیکرد ....

رفت ....

رفت و راحت شد ...............................................

آرزو میکنم هیچ وقت با بابای میلاد روبرو بشم ....

تو دنیایی که اتم حریف هزار تا رستمه ... بعید نیست بابایی هم با بچش اینجوری رفتار کنه



شینا ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱   پيام هاي ديگران ()

بعد از یه ماهی که من رفتم پیش بچه ها ابوالفضل تازه داشت راه میرفت

گفتار نداره

گرد و بانمکه و بامزست

از ناراحت شدش بگیر تا خوشحال بودنش

بردمش دکتر تا شاید راه رفتنش درست بشه ... یه کم چپ راه میره ...

یکی از دوستامم با من اومد

وقتی نشست روی تخت دکتر ... ترس تو چشاش جمع شد ... تپش قلبش از نگاهش معلوم بود ... آشنا بود براش اون تخته چون آمپول زده بودن بهش ... بعد اینکه دکتر اومد پاهاش و نگا کرد نشستیم یه نیم ساعتی صحبت کردیم در موردش ... ابوالفضل هم نشسته بود رو تخت کنار دوست من و داشت به دقت گوش میکرد نمیدونم میفهمید یا نه

بعد از اینکه دکتر رفت ... محکم پرید بغل دوست من ... از خوشحالی اینکه بهش آمپول نزدن

خیلی باهال به حرف آدم گوش میده ... چند بار نشستم باهاش درد دل کردم ... یه ثانیه هم چشاش و برنگردونده .. انگاری که داره میشنوه و منتظره تا حرفام تموم بشه و یه چیزی بگه

وقتی ناراحت میشه یا میخواد گریه کنه دستاشو میزاره رو چشاشو سرشو آروم آروم میندازه پایین

همین روزا ازم پرسیدن کی و بیشتر از همه دوست داری ... به کی از همه بیشتر اعتماد داری

نمیدونم چرا ناخود آگاه ابوالفضل اومد به ذهنم ... میدونم هر چی بهش بگم غیر ممکنه به کسه دیگه ای بگه ...

نمیدونم براش چی دعا بکنم ... یا وقتی میخوام دعا کنم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



شینا ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳   پيام هاي ديگران ()

گفت : بابای من میشی؟؟؟

گفتم : آخه من خودم بابا دارم

گفت: خوش به حالت،----------------------- بابات قویه ؟؟؟

زبونم لال شد ... اشک پشت چشمام جمع شد ... خفه شدم ... کم آوردم

منتظر جوابم نشد ... رفت ...

با اینکه هر وقت میرم پیش بچه ها میپره بغلم ولی همیشه احساس میکنم یه چیزی بین نگاه من و اون گم شده ...

آرزو میکنم یه بار دیگه هم بگه

الان ٣ ساله پشیمونم که کاش میگفتم آره



شینا ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥   پيام هاي ديگران ()

بالاخره تونستیم یه جای دیگه اجاره کنیم

دولت اونقدر از بچه ها حمایت میکنه که الان ١ ساله داریم دنبال جا میگردیم ولی هر جا که پیدا میشه اماکن مجوز نمیده ... واقعا دستشون درد نکنه ...

این جای جدید خیلی خوبه درسته اجارش ٢ برابر جای قبلیه و جاش کوچیکتر از اونجا ... ولی هر چی هست دور و برش همسایه زیاد نیست .. فقط طفلی دخترایی که پیش بچه ها میمونن میترسن چون محیط اطرافش خیلی بازه ... ولی در عوض ٢ تا پارک بزرگ همون طرفا داره که میشه زود زود بچه ها رو برد واسه گردش و تاپ تاپ نیشخند

محمد یکی از بچه های با نمک و باهوشیه که خیلی حالیشه ... ۶ سالشه ... معلوله نمیتونه راه بره یا چیزی دستش بگیره ولی به زور حرف میزنه و اگه با دقت زیاد گوش بدی یا به صداش و لحن گفتنش عادت کنی میفهمی چی میگه.. اونروز که اسباب کشی داشتیم زنگ زدیم خونواده های بچه ها بیان ببرن ... نصفشون اومدن ... نصفشونم که سوالناراحت....

  ١٣ تایی مونده بود که قرار بود اونارم من ببرم ... به محمد گفته بودن بابات میاد دنبالت .. باباش هر ٣ ماه یه بار میاد ... وضع مالیشون هم خیلی بده ... از وقتی هم باباش میاد مرکز محمد گریه میکنه تا وقتی که بره ... همش هم این و تکرار میکنه که "میدونم من و با خودت نمیبری" ... از اون ١٣ تایی که مونده بودن فقط محمد بود که منتظر بود، بقیه تعطیل بودن ... ساکت و غمگین نشسته بود که رسیدم و گفتم: محمد قراره بریم پارک ... پارک واسه محمد یعنی بهشت ... یعنی خدا ... از خوشحالی یه داد بلند زد و خودش و جا به جا کرد ... بعد اینکه همه ی وسایل رو بردن و موند بچه ها ماشین گرفتم و محمد هم نشوندم بغل خودم ... خیلی روز قشنگی بود ... تو راه همش تعجب میکردتعجب ... چون شب بود .. تا حالا فکر کنم شب خیابون و ندیده بود  ... وقتی منم باهاش هماهنگ میشدم و میگفتم اوه اوه ببین چقدر ماشین ... میگفت بترسم ؟تعجبسوال آخرش ماشین پلیس که اومد جلومون نگه داشت با اون چراغاش گفتم محمد پلیییییییییس ... گفت بترسم؟ دیدیم خیلی تو کف ترس مونده گفتم آره اگه شلوغی کردی بترس که یهو یه دادی زد و گفت ای واااااااااااااااای .. خیلی حال کردم و بعدشم توضیح دادم که کیا از پلیس باید بترسن....

اون اولا که میرفتم اونجا یه حرفایی از بچه ها که میگفتن باورم نمیشد ... الان هر چی که بگن باورم میشه ...

باور کنین خیییییییییلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم میفهمن

ضمیمه ۱: آرام جون هیچ خونواده ای حاظر نمیشه دختر خودش و به بابایی بده که ۴۰ تا بچه داره نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند



شینا ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳   پيام هاي ديگران ()

خیلی وقته نمی نویسم چون وبلاگم لو رفته

دیگه نمیتونم همه ی حرف دلمو اینجا بگم

خواستم بگم فکر نکنین کنار کشیدم. ... کنار نکشیدم که هیچ روز به روز داره وابستگیم به بچه ها بیشتر میشه ...

هر لحظه که میگذره بیشتر بهشون وابسته میشم ...نمیتونم بگم عین بچه های خودم چون تا حالا تجربه نکردم که بچه خود آدم یعنی چی ؟

ولی وقتی یکیشون موهاش بلند میشه من اذیت میشم ... وقتی لباسش کثیف میشه یا مریض میشه یا غمگین و دلتنگ میشه میفهمم

وقتی یکیشون گریه میکنه میفهمم ناراحته یا دلتنگ

دلتنگ زندگی .. دلتنگ هوای تازه، نور آفتاب، دلتنگ مادر و پدر ... همشون رو حس میکنم ...

خیلی غمگین و سنجاق خورده

کی فکرش و میکرد؟؟؟ اصلا فکر نمیکردم به این سرعت تو این مسیر پیش برم؟؟؟

که بچه ها بهم بگن بابا ... الان تو ٢ تا مدرسه استثنایی جزو اولیا هستم ...

تو یکیشون بابای مهدی که ناشنواست ... نو یکیشون هم بابای ناصر و یوسف و امید ؟؟؟

به خاطر اینکه یعنی مجوز ها رو داشته باشم مجبور شدم تو یه سری کلاس فشرده مددکاری شرکت کنم که الان هم دیگه رسما مددکار اجتماعی شدم ...

دوست داشتم همون رهگذره باشم که هر روز میاد و به بچه ها سر میزد ... نمیخواستم از روی رسم و اجبار برم پیش بچه ها ... ولی حالا هم در عوض یه سری امکاناتی دارم که اون موقع نداشتم. مثلا مجوز این رو که هر وقت دلم بخواد میتونم بچه ها رو به گردش ببرم ... از این یکی خیلی خوشحالم

خلاصه از یه طرف خوبه از یه طرفم بد

بعد از این همه مدت رفت و آمد هنوزم نمیدونم عدالت خدا کجاست ؟؟؟

یعنی چرا یه بچه باید به خاطر ماشین برقی گریه کنه یه بچه هم به خاطر چند دقیقه بیرون و دیدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بخوام توجیه کنم میگم حتما حکمتی داره ... چه حکمتی؟؟؟ کدوم حکمت ؟؟؟ این چه حکمته ظالمانه ای که به خاطرش باید یه بچه از روز تولد تا آخر عمرش عذاب بکشه ؟؟؟؟ درسته خیلی هاشون خوشحالن و همیشه شاد... ولی بعضی هاشون واقعا دارن عذاب میکشن ... مثلا یکیش که همیشه دستاش باید بسته باشه تا انگشتاشو تا استخون نجوه ...

نمیدونم چرا بعضی ها بچه هاشون رو میارن میزارن اونجا ؟؟؟

یه بچه سندرم دان که اذیتی نداره ... خیلی هم بانمک و شیرینه ... اون چرا باید اونجا باشه ؟؟؟

خلاصه خیلی از چرا های دیگه که همشون بر میگرده به برقراری عدالت خدا؟؟؟

میدونم همه مذهبی ها واسه این توجیه دارن .. همش و شنیدم و پرسیدم و گشتم ولی هیچکدوم راضیم نکرده ...

فقط یه راه میمونه اونم این که اصلا خدا قرار نیست تو این دنیا عدالت رو برقرار کنه(البته اگه دنیای دیگه ای هم باشه) ... چون اگه عدالت اجرا میشد .. فکر نمیکنم آدمی تو دنیا زنده میموند



شینا ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳   پيام هاي ديگران ()

دوستای جدیدم اومدن

فکر میکردم دنیاشون خیلی متفاوتتر از بهشت سنجاقی باشه ولی نه تا این حد

بهم زنگ زدن که بچه ها رو آوردیم

خودمو رسوندم اونجا ... با هر چی که تو راه فکر کرده بودم فرق داشت

رفتم توچندتاشون دراز کشیده بودن چندتاشونم تو اتاق بازی بودن

گفتم سلااااااام ... همشون بلند شدن و گفتن سلاااام تعجب

یه لحظه کپ کردم ... آخه اصلا انتظار نداشتم ... عادت کرده بودم به خنده های نازه بچه های معلول ... تا حالا جواب سلام و نشنیده بودم . همشون اومدن یکی یکی دست دادن و رفتن پی کار خودشون ... همینجوری جلوی در هاج و واج مونده بودم ... داشتن فیلم نگا میکردن ... بعدها متوجه شدم که هر کدوم واسه خودشون یه سری فیلم و کارتون و سی دی تو جعبه ی سی دی هاشون دارن ....

از یکیشون پرسیدم اسمت چیه؟؟؟ گفت من میلادم اون محمد - رضا - علی - علیرضا - حسن و ... اونم علی کوچولو داداش محمده ...

تعجب کردم از این که اینجوری راحت و با صراحت جوابم و داد...

یه چند تا جریان جالب هم اتفاق افتاد حتما سروقت دلم میخواد برا خودم یادگاری بنویسم ...



شینا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳   پيام هاي ديگران ()