یه همدل کوچولو

بعد از یه ماهی که من رفتم پیش بچه ها ابوالفضل تازه داشت راه میرفت

گفتار نداره

گرد و بانمکه و بامزست

از ناراحت شدش بگیر تا خوشحال بودنش

بردمش دکتر تا شاید راه رفتنش درست بشه ... یه کم چپ راه میره ...

یکی از دوستامم با من اومد

وقتی نشست روی تخت دکتر ... ترس تو چشاش جمع شد ... تپش قلبش از نگاهش معلوم بود ... آشنا بود براش اون تخته چون آمپول زده بودن بهش ... بعد اینکه دکتر اومد پاهاش و نگا کرد نشستیم یه نیم ساعتی صحبت کردیم در موردش ... ابوالفضل هم نشسته بود رو تخت کنار دوست من و داشت به دقت گوش میکرد نمیدونم میفهمید یا نه

بعد از اینکه دکتر رفت ... محکم پرید بغل دوست من ... از خوشحالی اینکه بهش آمپول نزدن

خیلی باهال به حرف آدم گوش میده ... چند بار نشستم باهاش درد دل کردم ... یه ثانیه هم چشاش و برنگردونده .. انگاری که داره میشنوه و منتظره تا حرفام تموم بشه و یه چیزی بگه

وقتی ناراحت میشه یا میخواد گریه کنه دستاشو میزاره رو چشاشو سرشو آروم آروم میندازه پایین

همین روزا ازم پرسیدن کی و بیشتر از همه دوست داری ... به کی از همه بیشتر اعتماد داری

نمیدونم چرا ناخود آگاه ابوالفضل اومد به ذهنم ... میدونم هر چی بهش بگم غیر ممکنه به کسه دیگه ای بگه ...

نمیدونم براش چی دعا بکنم ... یا وقتی میخوام دعا کنم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 17 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

[چشمک] خوش به سعادتت... [گل] بچه های ام اسی هم این جاهستن؟ یاس... ارام..سعید خان... دوباره یه دوست جدید و من دیر رسیدم...البته من یه ماه پیشم اومدم اما گیج گیجی...به هر حال موفق باشی...و سربلند کل ارشیو وبلاگتون از سه روز پیش خوندم... جالب بود... با بهترین ارزوها همیشه بهاری باشید[چشمک]

مريم ط

سلام شینا جان ممنون از محبتت ... خوشحالم از اینکه دوستان همدردی که دور و برم دارم واقعا فرشته هستن [گل]

كليبر من

سلام و خسته نباشی.[گل][گل] با مطلب جدیدی در مورد زندگی نامه بابک خرم دین به روز هستم......[گل][گل] [گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل]....سلام....[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل].....دنیا سه اصل دارد....[گل][گل][قلب][گل][گل] ....[گل][گل][قلب][گل][گل].......خاطرات..........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..........[قلب][گل][گل][گل]................غم........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..............[قلب][گل][گل][گل] ...............عشق......[گل][گل][گل][قلب] [گل] ...................[گل][قلب][گل][گل]..........................[گل][گل][گل][گل][قلب][گل] [گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]......با اولی زندگی كن........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]...دومی را بخاطر بسپار......[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].....سومی را تحمل كن.....[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].........موفق باشی........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل].منتظر حضور گرمت در کلیبر من هستم .[گل][گل]

كليبر من

سلام و خسته نباشی.[گل][گل] با مطلب جدیدی در مورد زندگی نامه بابک خرم دین به روز هستم......[گل][گل] [گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل]....سلام....[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل].....دنیا سه اصل دارد....[گل][گل][قلب][گل][گل] ....[گل][گل][قلب][گل][گل].......خاطرات..........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..........[قلب][گل][گل][گل]................غم........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..............[قلب][گل][گل][گل] ...............عشق......[گل][گل][گل][قلب] [گل] ...................[گل][قلب][گل][گل]..........................[گل][گل][گل][گل][قلب][گل] [گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]......با اولی زندگی كن........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]...دومی را بخاطر بسپار......[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].....سومی را تحمل كن.....[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].........موفق باشی........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل].منتظر حضور گرمت در کلیبر من هستم .[گل][گل]

مامان ستاره

من که از خدا برای تو و اون بهترینها رو آرزو دارم موفق باشی[گل][قلب]

یاس

بله رفتم اولین پستتون رو خوندم اینطور که پیداست بله شما هم ................... پس به جمع ما خوش اومدین [گل]

مهناز

اونروز که رفته بودم دیدنشون دستمو میگرفت میبرد اتاق بازی از دخترا پرسیدم چرا هی منو میبره اونجا: بهم گفت "نمیدونستم که لباسای بیرونشون اونجاس . یاد نوشتهی شما افتادم خیلی دلم گرفت . بالاخره راضیشون کردم که با یکی از اون دخترا " چند تا از بچه ها رو ببریم پارک بغل خونه سر همه حاضر بودن ولی کفش اندازه پای ابولفضل نبود آخرش یه جفت پیدا شد کمی بزرگ بود ولی از پاش در نمیومد ..از خونه بیرون اومدیم سر بالایی جلوی خونه گلی بود بالا رفتن برای ابولفضل کوچولو که رو زمین صاف هم نمیتونه درستو حسابی راه بره خیلی سخت شد ستون فقراتم مشکل داره ولی نتونستم بغل نگیرمش نیتونست حرف بزنه ولی چند بار پشت سر هم بوسم کرد ... آبدار بود ولی قشنگترین بوس دنیا بود[لبخند]

ساناز

سلام منم از تبریزم یه پسر دایی دارم سندرم داونه خیلی دوسش دارم.الان 1 سالشه مامانش دکتره .هر روز میرم دیدنش باهاش بازی میکنم.مامانو باباش خیلی بهش میرسن الان که وبلاگتونو خوندم دلم داره میسوزه اون بچه ها چه گناهی دارن اونا فرشته اند چرا باید انجوری زندگی کنند.دلم میسوزه واسه این عدالت

فاطی

سلام خوبین؟ با اینکه میدونم به وبلاگتون سر نمیزنین ولی بازهم امیدوارانه مینویسم شاید یه روز اومدین به نظرات یه سری زدین. خوشبحالتون که با این فرشته ها سروکار دارین.من خیلی دوست دارم توی یه پرورشگاه یا توانبخشی کار کنم و با فرشته های پاک و معصوم روزامو شب کنم