و روز ها خواهند گذشت و در فردایی دور ...

نفسش رفت و چشاش از حدقش داشت میزد بیرون ... کل عضلاتش قفل کرد ... همچین دستشو دور گرندم سفت کرد که  داشتم خفه میشدم ... فکر کردم مرد ... یه چندتا زدم پشتش دیدیم یه نفش عمیق کشید و دوباره نفسش و محکم کشید عقب ... از فرت خوشحالی نمی تونست نفس بکشه ... خیلی عجیبه ... شاید آرزوش همون بود که اون روز از اون در بتونه ۵ دقیقه بره بیرون و ببینه ... حال و هواش همچین به هم ریخت که منم به هم ریختم ... فکر نمیکنم توی دنیا کسی به اندازه اون فقط به خاطر ۵ دقیقه بیرون رفتن از خونه حال کنه ... وقتی برگشیتم خونه انگار از حالت کما بیدار شده بود ... خیلی برام عجیب بود .. داشتم به خدا فکر میکردم که چرا ؟؟؟ به بچه هایی فکر میکردم که  تو خیابون که دست ماماناشون و گرفتن و دارن به خاطر مثلا پفک گریه میکنن ... چققققققققققققدر دنیای بچه ها میتونه با هم فرق داشته باشه ...
هنوزم که هنوزه فلسفه وجود بهشت سنجاقی برام مبهمه ...

شاید به خاطر اینه که آدمایی مثل من برن اونجا و بمیرن ... من هر بار که میرم اونجا میمیرم و وقتی میام بیرون دوباره زنده میشم ... عین رستاخیز ...

 

در ضمن دوستای ام اسی وقت کردین به این سایتم یه نیگا بندازین  http://mscenter.gigfa.com

/ 2 نظر / 22 بازدید
آرمین

دنیا را بد ساخته اند، کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

ناشناس

چقدر احساست زیباست انگار حرف های دلم رو تو این وب پیدا کردم سوال های همیشه بی جواب