خونه جدید و آقا پلیسه

بالاخره تونستیم یه جای دیگه اجاره کنیم

دولت اونقدر از بچه ها حمایت میکنه که الان ١ ساله داریم دنبال جا میگردیم ولی هر جا که پیدا میشه اماکن مجوز نمیده ... واقعا دستشون درد نکنه ...

این جای جدید خیلی خوبه درسته اجارش ٢ برابر جای قبلیه و جاش کوچیکتر از اونجا ... ولی هر چی هست دور و برش همسایه زیاد نیست .. فقط طفلی دخترایی که پیش بچه ها میمونن میترسن چون محیط اطرافش خیلی بازه ... ولی در عوض ٢ تا پارک بزرگ همون طرفا داره که میشه زود زود بچه ها رو برد واسه گردش و تاپ تاپ نیشخند

محمد یکی از بچه های با نمک و باهوشیه که خیلی حالیشه ... ۶ سالشه ... معلوله نمیتونه راه بره یا چیزی دستش بگیره ولی به زور حرف میزنه و اگه با دقت زیاد گوش بدی یا به صداش و لحن گفتنش عادت کنی میفهمی چی میگه.. اونروز که اسباب کشی داشتیم زنگ زدیم خونواده های بچه ها بیان ببرن ... نصفشون اومدن ... نصفشونم که سوالناراحت....

  ١٣ تایی مونده بود که قرار بود اونارم من ببرم ... به محمد گفته بودن بابات میاد دنبالت .. باباش هر ٣ ماه یه بار میاد ... وضع مالیشون هم خیلی بده ... از وقتی هم باباش میاد مرکز محمد گریه میکنه تا وقتی که بره ... همش هم این و تکرار میکنه که "میدونم من و با خودت نمیبری" ... از اون ١٣ تایی که مونده بودن فقط محمد بود که منتظر بود، بقیه تعطیل بودن ... ساکت و غمگین نشسته بود که رسیدم و گفتم: محمد قراره بریم پارک ... پارک واسه محمد یعنی بهشت ... یعنی خدا ... از خوشحالی یه داد بلند زد و خودش و جا به جا کرد ... بعد اینکه همه ی وسایل رو بردن و موند بچه ها ماشین گرفتم و محمد هم نشوندم بغل خودم ... خیلی روز قشنگی بود ... تو راه همش تعجب میکردتعجب ... چون شب بود .. تا حالا فکر کنم شب خیابون و ندیده بود  ... وقتی منم باهاش هماهنگ میشدم و میگفتم اوه اوه ببین چقدر ماشین ... میگفت بترسم ؟تعجبسوال آخرش ماشین پلیس که اومد جلومون نگه داشت با اون چراغاش گفتم محمد پلیییییییییس ... گفت بترسم؟ دیدیم خیلی تو کف ترس مونده گفتم آره اگه شلوغی کردی بترس که یهو یه دادی زد و گفت ای واااااااااااااااای .. خیلی حال کردم و بعدشم توضیح دادم که کیا از پلیس باید بترسن....

اون اولا که میرفتم اونجا یه حرفایی از بچه ها که میگفتن باورم نمیشد ... الان هر چی که بگن باورم میشه ...

باور کنین خیییییییییلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم میفهمن

ضمیمه ۱: آرام جون هیچ خونواده ای حاظر نمیشه دختر خودش و به بابایی بده که ۴۰ تا بچه داره نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

/ 4 نظر / 14 بازدید
آرام

سلام بابا شینا محمد معلومه بچه باهوشی هستش، چقدر از این کلمه اش '' بترسم'' خوشم اومد[چشمک] منزل نو مبارک بچه ها باشه، امیدوارم بهتر از قبلی باشه و به بچه ها حسابی خوش بگذره[هورا] بابا شینا شما بفرمائید برید خواستگاری، از کجا معلوم یکی هم پیدا میشه و دخترش رو به یه بابا، با 40 تا بچه میده! اوست کریم خودش میدونه چیکار کنه، نگران نباش برادر[لبخند]

مريم ط

سلام خیلی دوست دارم از نزدیک بچه هاتونو ببینم [گل]

مريم ط

جدیییییییییییییییییییییییی تبریزین؟[تعجب] آدرس بدین من در اسرع وقت مزاحم میشم [پلک][گل]

مامان ستاره

سلام خوش بحالت همچین سعادتی نصیب هرکسی نمیشه[لبخند] یه دل دریایی[گل] کاش میتونستم بچه ها رو ببینم[ناراحت]