رفت

میلاد عزیز ١ سال بود مریض بود

حالش بد بود

پدرش ... مادرش و طلاق داده بود  .... اونم به چه وضعی

به خاطر میلاد طلاقش داده بود .... میلادم ازش گرفته بود

یه زن دیگه گرفته بود .. بچه اونم همینجوری شده بود

باباش پول داشت اندازه دنیا ... نمیتونم بیشتر از این در مورد پدرش بنویسم ... چون خیلی اذیتم میکنه

میلاد و بردمش بیمارستان ... بستریش کردن

به باباش زنگ زدم گفتم بچت بیمارستانه ...

موبایلش و خاموش کرد .............. خاموش کرد و تا فردا جواب نداد

مادر قبلیش اومد و کلی گریه کرد و در مورد زندگیشون برام تعریف کرد ..... نتونستم گریه کنم ..... نتونستم دلداریش بدم .... همینی که تونستم اونجا وایستم برام خیلی بود

طفلی با ترس اومده بود ... میگفت باباش این اجازه رو ازم گرفته که حتی میلاد و ببینم

بعد از یه مدتی بردیم مرکز و ولی بازم بعد از مدتی مجبور شدیم بیاریم بیمارستان

نامادریش اومد ... با چه اوضاعی و با چه لحن طلبکارانه ای ....

زبونم و گاز گرفتم ... از صدا بلند کردن میترسم

صبح که اومدم بیمارستان ... دیدم نیست .... از پرستارا پرسیدم کجاست ؟؟؟؟؟

گفتن شب رفت ... ۵ تومن داد به تخت بغلی و گفت به اینم نگا کن

خیلی دلم پر بود از حرفاش و رفتار بابای میلاد

اونقدر منتظر شدم تا بیاد ..... که بالاخره ظهر اومد ... گفتم نبودین بالا سرش ؟؟؟؟

با کلی فیس و افاده گفت نه کار داشتم باید میرفتم ..... نفسم و دادم تو

گفتم چرا به باباشم زنگ میزنم گوشیش خاموش میکنه ؟؟؟سری پیشم هیشکی نیومد سراغش .... الان چند وقته که نمیاین میلاد و ببینین و مادر خودشم که نمیزارین بیاد ببینتش.

بعد کلی بد و بیراه گفت راجع به مادر خود میلاد

گفتم خوب باباش چرا نمیاد پس؟              

گفت باباش تهرانه ...... کار داره .... سرش شلوغه .... نمیتونه گوشیش و جواب بده

دیگه تحمل نیاوردم و کنترلم از دستم رفت ..... نفسم و دادم بیرون و با تمام توانم داد زدم که .........

غلط کرده کار داره ... غلط کرده داره کار میکنه

بچشهههههههههههههههههههههههههه .....

چرا اینقدر نفهمین شما ها

واسه کی داره کار میکنه ؟؟؟؟؟

چرا داره کار میکنه ؟؟؟؟

پولاش و میخواد چی کار کنه ؟؟؟؟

................... یکی از پرستارا اومد و بیرونم کرد .....

رفتم نشستم حیاط و ................ نمیدونستم چی کار کنم .... فقط داشتم به یه بابا و بچش فکر میکردم

این جدیدا میلاد حالش بد شد و دیگه معدش هیچی قبول نمیکرد ... حتی سرم هم قبول نمیکرد ....

رفت ....

رفت و راحت شد ...............................................

آرزو میکنم هیچ وقت با بابای میلاد روبرو بشم ....

تو دنیایی که اتم حریف هزار تا رستمه ... بعید نیست بابایی هم با بچش اینجوری رفتار کنه

/ 23 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس

من شما رو لینک کردم همدرد جان راستی اپ نکردیا [چشمک]

مهناز

آزو میکنم دیگران هم صاحب همچین دلی بودند . حتی نصفش هم کافیه برای بهشت شدن دنیا.

saeed

سلام سال نو مبارک

مامان پرهام

اول اینکه وبلاگت عنوان خیلی قشنگی داره دوم اینکه خیلی متاثر شدم از زندگی میلاد کوچولو موفق باشی اگه دوست داشتی به ما هم سر بزن پسر منم کاردرمانی میره

بن

من فکر میکنم از این بر خوردها ننویسی بهتره چون بعضی ها بدشون میاد چند وقت ژیش یه نفر با اسم یه نفر یه کامنت برام گذاشت جالب بود بخون